تصویر عالی

خانه رشد رها

داستان مدرسه؛ سلسله ی بی تاج ها

داستان مدرسه؛ سلسله ی بی تاج ها


پرده اول: بانک بین‌المللی بازسازی و توسعه (IBRD) که بانک جهانی نامیده می‌شود، در سال ۱۹۴۵ در سازمان ملل تأسیس شد تا به بازسازی کشورهایی که در جنگ جهانی دوم ویران شده بودند، کمک کند. از دهه ۱۹۶۰ بانک جهانی تمرکز خود را از کشورهای صنعتی به کشورهای درحال‌توسعه جهان سوم منتقل کرد. در گزارش خود از دهه 1980 میلادی از آموزش به عنوان بالاترین نرخ سود مالی در میان انواع سرمایه گذاری و بالاتر از کشاورزی و صنعت نام برده است. آموزش نیروی انسانی سوای از همه چیز سودآور نیز هست. اما در ایران ماجرا متفاوت است و گوشی بدهکار این حرفها نیست. گویی در این سرزمین، برخورداری از حاکمان با تدبیر و حکومت های شایسته جزو آرزوهای دور بوده است. در عوض بعضی از مردم با آگاهی و همت خود منشا بسیاری تغییرات بوده اند. انسان هایی که علی شریعتی می گوید: «نخواستند -همچون دیگران- کوپن نانی بگیرند… و سر در آخور خویش فرو برند» و آدام اسمیت در کتاب مشهورش «ثروت ملل» این گونه توصیف می کند: «آن نوع ناکام و بی نوای انسان ها که معمولا اهل علم و ادب نامیده می شوند» که برایشان «تحسین عمومی… همواره بخشی از اجر و مزد آن هاست…» انسان هایی که سلسله وار -اما نه با قدرت پادشاهان- و همچون دوندگان دوی استقامت امدادی -ولی نه در برابر دوربین ها و تشویق ها- سوای از حکومت و قدرت ها حرکت کرده اند. در این مسیر، قدرت ها گاهی همراه و گاهی بی توجه بوده و البته گاهی با ممانعت و کارشکنی داشته اند. تا آنجا که آرزو می شد کاش فقط مزاحم نباشند. داستان مدرسه نیز توسط همین سلسله بی تاج و بااراده در این سرزمین تاسیس شده است. انسان هایی که «سرسختانه» به دنبال «بینش» خود بوده اند. کارهای ایشان در شهرها و زمان ها، در پی هم به ایجاد و تقویت نهاد مدرسه در ایران انجامید. نکته: لطفا اشتباه نکنید درباره افرادی سخن می گویم که «عامل» اند و چیزی ساخته اند، نه آنها که ساختن نمی دانند و دست به «تخریب» می زنند. کیست که نداند میان خالق بودن و تخریب تفاوت از کجا تا کجاست.

پرده دوم: در ایران و در تبریز میرزا حسن رشدیه مانند پدرش طلبه بود و قصد عزیمت به نجف برای تعلیم علوم حوزه داشت که با خواندن مقاله ای در روزنامه و البته با آنچه از قبل در ذهن پرورده بود، تصمیمش را تغییر داد. سال ها به استانبول، لبنان و مصر رفت تا آموختن را بیاموزد. زبان فرانسه یاد گرفت تا بتواند از مرکز فرانسوی آموزش معلم در بیروت بهره ببرد و برای ساخت نخستین مدرسه پس از 3 سال به ایران بازگردد. 9 مرتبه مدرسه های او به تعطیلی کشانده شد اما هیچ کدام او را مایوس و منصرف نساخت. گاه با فتوای علما، گاه با حمله با چوب و چماق و گاه با تخریب ساختمان مدرسه! گاهی از بام مدرسه می گریخت و گاه دست یا پایش شکسته می شد. به شهرهای مختلف سفر کرد تا مگر آنجا استقبال بهتری از ایده او بشود. کتاب های مدرسه را خود تالیف می کرد و آخرین مدرسه اش را در قم برای آموزش کودکان خانواده‌های فقیر و تعلیم نابینایان تاسیس کرد. یک مرتبه که توانست رضایت ناصرالدین شاه برای حمایت از ایده اش را به دست آورد، توسط اطرافیان شاه موقتا حبس شد تا آب از آسیاب بیفتد. گفته می شود در این وقت رشدیه این عبارت را گفته است: «من شاه نشناس». از او 500 نامه به رضاشاه ثبت شده که در 100 فقره آن فقط درخواست حقوق بازنشستگی داشته است! اما رشدیه یک نمونه از این سلسله بود. فرزندان او نیز در زمان خود در شهرهای مختلف به تاسیس مدرسه پرداختند و از پیشگامان این جریان بودند. بی بی خانم استرآبادی نخستین مدرسه دخترانه تهران را به نام مدرسه دوشیزگان تاسیس نمود. علی شوشتری حکم تکفیر او را صادر کرد و قشر وسیعی از جامعه، حتی بعضی از پیشگامان نهضت مشروطه، او و دخترانش را به تمسخر گرفته یا فاحشه خواندند. خدیجه افضل وزیری فرزند بی‌بی‌خانم استرآبادی در سن ۱۶ سالگی در کنار مادرش به دختران دبستان دوشیزگان درس داد و جزو اولین معلمان نخستین مدرسه دخترانه ایران لقب گرفت. داستان جبار باغچه بان و فرزندان او نیز شنیدنی است. باغچه بان روش تدریس به ناشنوایان را نیز خود اختراع کرد تا آنها هم از این امکان بهره مند شوند. تلفن گنگ با گوشی استخوانی را هم در سال ۱۳۱۲ شمسی اختراع کرد. البته چه بسیار نام ها و زحمات تعیین کننده و مهم که خبرشان در تاریخ ثبت نشد اما در گوشه و کنار ساختند و ساختند.

پرده سوم: اکنون با ساختار معیوب و ناکارآمد مدرسه مواجهیم. وزارتخانه ای با بیشترین تعداد کارمند و حقوق بگیر که احتمالا بیش از نفع برای کودکان آسیب به همراه دارد. تلاش می کند همه را به یک شکل بار آورد و از انبوه ورودی که با رقابت و نمره به جان هم انداخته، تعدادی به زعم خود نخبه دست چین کند. عجیب نیست که در چنین نگاهی اکثریت دانش آموزان به عنوان شکست خورده و دورریز سیستم تلقی می شوند. آنها با حس شکست و ناکارآمدی به حال خود رها می شوند، تنها به این دلیل که در یک مسابقه برنده نشده اند. این وزارت معلمانی می پرورد که معمولا نه از جهت مالی، نه جایگاه اجتماعی و نه متاسفانه حتی از نظر سواد یاددهی، تامین و دارای ارج نیستند. این معلمان از اقشار فرودست جامعه قرار داده می شوند. اکنون نیز همچنان مشعل پیشرفت نهاد مدرسه، نه در دست ساختار کرخت دولت، که نزد انسان هایی است که خود ایده می پردازند، مشقت آموختن آن را به جان می خرند، و حتی خطر مخالفت و تهدید سیستم را می پذیرند. داستان همچنان ادامه دارد. به همان گونه که بود. اکنون در برهه خاصی از تاریخ قرار نداریم. کاش حداقل مزاحم نشوند.